تبليغاتX
مشکی رنگ عشقه

مشکی رنگ عشقه

هانیه مرد

دیگه نمینویسم

برای همیشه گذاشتم کنار

تموم شد

فرض کنید هانیه ای وجود نداشته

فرض بگیرید هانیه مرده

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت   توسط هانیه  | 

شاگرد تنبلی که حواسش پی خداست ...

شاگرد تنبل

آقا اجازه مبحث امروز ما خداست
توضيح می دهيد که جای خدا کجاست؟
قرآن نوشته او همه جا هست و مادرم
اصرار می کند که کمی قبله سمت راست
من جمعه می روم لب دريا، کنار آب
آن جا نمازجمعه زلال است ، بی رياست
کاج هميشه سبز که بيرون مدرسه ست
استاد درس دينی و قرآن بچه هاست
آقا شما حقيرتريد از سئوال من
اين درس ، نان خشک سر سفره ی شماست
من ساکتم ، دبير به من صفر می دهد
شاگرد تنبلی که حواسش پی خداست ... 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت   توسط هانیه  | 

خدایا !

این روزا بیشتر مواظبم باش ....

ازت خواهش میکنم

هرچند میدونم بنده خوبی برات نیستم

ولی تو خودت منو با تمام گناهائی که انجام میدم قبولم کن

 کمکم کن !!!!

کمک کن از این خریتی که دچارشم بیرون بیام

کمک کن قدر و ارزش خودمو و وقتامو بهتر بفهمم

کمک کن بنده ای باشم که تو دوست داری

کمک کن بتونم خود گمشدمو دوباره پیدا کنم

کمک کن از دستت ندم ..... چون خیلی دوستت دارم .

 

                                                      

                                             

                                                       

                                             

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت   توسط هانیه  | 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت   توسط هانیه  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت   توسط هانیه  | 

برگرفته از وبلاگ آبجی مریم ...(دنیای شیرین م.ص) ,,,,,, البته بدون اجازش

قطره دریا بود!

خورشیدبه هوایش برد.جدا شد .فرود آمد.قطره با قطره جمع شد. جاری شد . رود شد ! رود به دریا رفت ؛

قطره دریا شد !

نقطه حجم بود!

خورشید متلاشی اش کرد ؛ نقطه شد .نقطه با نقطه یکی شد ، نقطه جاری شد . نقطه با نقطه یکی شد ،

نقطه خط شد ؛ خط با خط با هم شد. سطح شد ، سطح گردش کرد ، حجم شد ؛

نقطه حجم شد !

من تنها بود!

من با من جمع شد ، ما شد ؛ به سماع آمد ، گم شد ؛ او شد ؛

من در « او » ، « او » شد !

حرف تنها بود !

حرف با حرف جمع شد ، کلمه شد ، کلمه با کلمه نشست ، جمله شد ؛ جمله ها به حرف آمدند .

حرف رابط شد !

حس تنها بود !

حس با حس نشست ، ادراک شد ؛ حس ها ساکت شدند ، حس بی حس شد ، حس آرام شد. 

حس ساکت شد !

رنگ تنها بود !

رنگ با رنگ جمع شد. رنگ ، رنگارنگ شد ، الوان سرخ شد ، سوخت . رنگ بی رنگ شد . بی رنگ شد .

بی رنگ!

 

دریا - حجم - او – رابط – سکوت – بی رنگ – حرکت ثابت شد !

گفت:« دو هنگام اهل خوابم ؛ یکی از شدت «ع ش ق» و دیگری از فزونی اندوه »

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت   توسط هانیه  | 

پرده ای می گذرد،
پرده ای می آید،
می رود نقش پی نقش دگر،
رنگ می لغزد بر رنگ،
ساعت گیج زمان در شب عمر
می زند پی در پی زنگ:
دنگ ... ، دنگ... ،
دنگ ....

مریم جون و مجید عزیز پیشاپیش سالگرد ازدواجتونو تبریک میگم

خوشبخت باشید ...... با هم . برای هم . تا همیشه

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت   توسط هانیه  | 

اي روزهاي خوب كه درراهيد!

اي روزهاي خوب كه درراهيد!

 

 

اي جادههاي گمشده درمه!

 

 

اي روزهاي سخت ادامه!

 

 

ازپشت لحظه هابه دراييد!

 

 

اي روز افتابي!

 

 

اي مثل چشمهاي خدا ابي!

 

 

اي روزامدن!

 

 

اي مثل روز امدنت روشن!

 

 

اين روزها كه ميگذرد هرروز!

 

 

درانتظار امدنت هستم!

 

 

اما

 

 

با من بگوكه ايامن نيز

 

 

درروزگار امدنت هستم؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت   توسط هانیه  | 

یاد آن ایام به خیر

یاد آن ایام به خیر

 


 


 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت   توسط هانیه  | 

for best abji

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت   توسط هانیه  | 

وقتی گلی در کویر می روید من چرا زندگی نکنم

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت   توسط هانیه  | 

بازگشت دوباره

به خاطر آبجی سمانه این دو تا پست آخریرو حذف کردم

.

.

.

.

.

.آبجی جونم خیلی دوست دارم

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت   توسط هانیه  | 

تا سه روز دیگه آپ نمیشه

با سمانه و مریم داریم میریم قم 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت   توسط هانیه  | 

می سرایم از تو

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت   توسط هانیه  | 

پس چرا عاشق نباشم

من که میدانم شبی

                عمرم به پایان می رسد

                                 نوبت خاموشی من

                                               سهل و آسان می رسد

من که میدانم که تا

                سرگرم بزم و مستی ام

                                 مرگ ویرانگر چه بی رحم

                                                 و شتابان می رسد

پس چرا عاشق نباشم ...

من که می دانم به دنیا

                              اعتباری نیست نیست

                                                            من که میدانم اجل

ناخوانده و بیدادگر

                       سرزده می آید و

                                             راه فراری نیست

پس چرا عاشق نباشم ؟ ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت   توسط هانیه  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت   توسط هانیه  | 

چقدر سخته هر لحظه با تو بودن اما از تو دور بودن...
+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت   توسط هانیه  | 

روزي براي زندگي

دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است.

تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود.

پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت. خدا سكوت كرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت. خدا سكوت كرد. آسمان و زمين را به هم ريخت. خدا سكوت كرد.

به پر و پاي فرشته‌و انسان پيچيد خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت. خدا سكوت كرد. دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد. خدا سكوتش را شكست و گفت: عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يك روز ديگر باقي است. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن.

لا به لاي هق هقش گفت: اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد؟ ...

خدا گفت: آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويي هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمي‌يابد هزار سال هم به كارش نمي‌آيد. آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن.

او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي‌درخشيد. اما مي‌ترسيد حركت كند. مي‌ترسيد راه برود. مي‌ترسيد زندگي از لا به لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده‌اي دارد؟ بگذارد اين مشت زندگي را مصرف كنم.

آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد. زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد. چنان به وجد آمد كه ديد مي‌تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي‌تواند پا روي خورشيد بگذارد. مي تواند ....

او در آن يك روز آسمانخراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد، اما ....

اما در همان يك روز دست بر پوست درختي كشيد، روي چمن خوابيد، كفشدوزدكي را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه او را نمي‌شناختند سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد. او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد. لذت برد و سرشار شد و بخشيد. عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.

او در همان يك روز زندگي كرد، اما فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند: امروز او درگذشت. كسي كه هزار سال زيسته بود!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت   توسط هانیه  | 

شاید اگه میدونست این گل و برا اون گذاشتم ..... میومد ببینه >>>>>ولی نه اگه هم بدونه نمیاد

 مطمئنم حتی برای دیدنش هم نمیاد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت   توسط هانیه  | 

ببار باران که دلم ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت   توسط هانیه  |